تبليغاتX
سمانه - بغض گلوم رو گرفته بود شب قدر ...و تو نمی فهمیدی...و من دعایت کردم

سمانه

زندگی و خاطرات سمانه...فرشته کوچک من

بغض گلوم رو گرفته بود شب قدر ...و تو نمی فهمیدی...و من دعایت کردم...

شاید هرگز بهت نرسم

که نمیرسم

این دنیای حقیر من رو از عشقم جدا کرد

گاهی بغض و نفرت از خیلی مسائل وجودمو پر میکنن

می خواهم از خدا که به من شهامت بدهد

از زنها متنفر شدم

از دختر ها بدم مییاد

از شیطان هم بیزارم

خدایا خودت منو کمک کن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:58  توسط سمانه  |