تبليغاتX
سمانه

سمانه

زندگی و خاطرات سمانه...فرشته کوچک من

ببخشین دوستای گلم

الان که مینویسم شب سه شنبه است....

(البته متنو بعدا الان شب پنج شنبه شب میلاد امام رضا دارم تو وبلاکم می ذارم)

 تولد امام رضا مبارک....

(راستی می دانستین اسم مادر امام رضا (ع) هم سمانه است....من بهش میگم سمانه بزرگ.....

سمانه خانم بزرگ تو این شبی که چشام می بارن قسمت میدم به عزیز فاطمه که منو بسپاری به ولی نعمت حقیقی مان.....)

تنهام

مامام اینا رفتن خونه خواهرم فیلم ببینن

الان بغض گلومو گرفته....

توی کما بودم....نه کمای جسمی....

داغون بودم

داغون داغون

الان اشک روی کیبوردم نشسته....الان چشمام باز هم داره میباره....

ولی من نفرین نمیکنم

ولی من شکایتی ندارم

ولی من ایستادم

ولی من گله ای ندارم

.....

دلم آهی میکشه که میترسم آتش بزنه....دیشب تا سحر دعاش کردم

دیروز رفتم...رفتم مامانشو دیدم

خدا میدونه که اونم دوست دارم

خودش نیامد...

من فقط به زور خودمو نگه داشتم

توی ماشین که میآمدم گریه میکردم...

واسه خودم متاسفم

پایین هم نیومد...

می خواهم فقط بفهمه...

خیلی ذلیلم کرد

می دونم که با تمام عشقی که بهش دارم هرگز اینو نمیتونم....

حتی دیگه باهاش ازدواج هم نمیکنم...اینو مطمئنم...

ولی میخوام آخرش بشم...

میخوام از مهر واقعی لبریزش کنم...

دیگه خودش رو

دیگه جسمشو

دیگه تصویرشو ...............................نمیخوام

آمدم درد دل کنم

منو شکست عجیب

از خدا با همه وجودم میخوام که تو زندگی مادی اش هیچی کم نداشته باشه...

لبریز نفرتم

از خودم

گریه ها امونمو بریدن

می خوام یک روز بفهمه که اشتبا کرده در مورد من...

می خوام بفهمه تو زندگی گنجهایی هست که قابل دست یافتن نیست....

می خوام بدونه که تو زندگی چیزهایی هست که با پول نمیشه بهش رسید....

می دونم....

من بزرگترین ثروت دنیا رو داشتم...ولی ندید...ولی نخواست....

منو به پای دنیاش قربانی کرد....

از این حس متنفرم...

از اینکه ناچیز شمرده شدم....

از این که تحقیر شدم....

مادرش این حسو داشت که عشق واقعی رو شناخت.....ولی اون نه...

اون هنوز نمیدونه...

گاهی فکر میکنم واسه عشق بزگ من خیلی کوچک بود...

من همه چیزمو به پاش گذاشتم....

من روحمو بهش دادم....

من خرد شدم....

من فرو ریختم....

ولی ناله نمیکنم

الان این حس که چقدر واسش حقیر شدم منو عذاب میده...

الان پر از تضادم....

این فکر که روزی در آغوش دیگری خواهد آرمید منو تا حد جنون می بره...

این تصور که روزی حرفهایی که به من میگفت رو تو گوش کس دیگه ای که فقط واسه پولش اونو بغل کرده رو زمزمه میکنه....منو دیوانه میکنه...

خدا کمکم کنه...

من خیلی ها رو روندم......تمام عشق ها رو پس زدم....و تمام صدا ها رو خفه کردم...

من دوستش داشتم...

من دوستش دارم...

ولی چیزی در وجودم آرام آرام تغییر میکنه....

همه ناراحتن.....من...مامان.....بابا.....

من شکستم و صدای خرد شدن استخونام رو هم شنیدم و لبخند زدم...

می فهمی...

زمانی دیر ولی عشق واقعی را درک خواهی کرد.....

آن زمانی که از دستش خواهی داد...

بگذار بگویم که تو من را کودکی فرض میکردی...

بگذار بگویم که به صفای کودکانه ام نام حماقت دادی...

بگذار بگویم که به اشکهایم خندیدی....در عمل خندیدی...

بگذار بگویم که خودت و رفتارت چقدر غیرمنطقی بود...

بگذار بگویم که مرا آتش زدی...بگذار بگویم که چطور به ساز تو رقصیدم

صادقانه...عاشقانه...بی ریا....

بگذار بگویم که با تمام رنجی که میبرم....بگذار بگویم که با تمام شکست روحم.... باز مرا شنیدن خنده ات آرامم میکند....

باز دردهایت مرا غمگین میسازد....

باز از دردت دردمند میشوم

باز از شادی ات میشکفم...

باز دوستت دارم....

ولی بگذار بگویم که تو لایق عشق بزرگ من نبودی

بگذار در حالی که دوستت دارم را زمزمه میکنم بگویم که تو لایق دوست داشتن ناب من نبودی...

بگذار در حالی که شبانه روز پیش خالق هستی برای موفقیت تو ناله میکنم این را نیز بگویم که تو من را نفهمیدی...که تو معنای عشق را نمیدانی....

بگذار در حالی که بادستانم و روحم تو را دعا میکنم این را هم بگویم که تو مرا هرگز نفهمیدی .....

بگذار در حالی که قلبم از مهر به تو لبریز میگردد بگویم که تو مرا به مسلخ دنیایت قربانی ساختی....

بگذار بگویم که تو مرا و صداقتم و اعتماد و عشق اهورایی ام و اینکه حاضر بودم به پایت خودم را قربانی کنم نشناختی.....

بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که از دنیای پست مادی صرفی که عاشقشی بیزارم...

بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که از اینکه فقط به ظاهرم نگاه میکردی نه قلبم...بیزارم

بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که من میخواهم شیکترین و زیباترین باشم...ولی اینبار انگیزه من عشق نیست..نفرت است....

بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که من از بوی ادکلونهای چند صد هزار تومانی که زشتی خباثت روح را میپوشاند بیزارم.....بیزارم از اینکه فقط مرا مسخره کردی....اما اکنون ظاهرم رو خوب حفظ میکنم...همان طور که تو یادم دادی....

بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که من تا سحر بارها تا سحر فقط گریسته ام....مادرم نیز صدایم را شنیده است...

بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که من از اینکه دنیا را بر من برگزیدی...از اینکه صبر نکردی.....از خودم متنفر شده ام...

من تمام چیزهایی که مرا از تو جدا کرد به دست خواهم آورد....گواهینامه...ماشین...خانه...سفرهای خارج کشور....پول...قدرت...ثروت....زیبایی..آخرین مد روز.....میدانی که به دستشان آوردم و باز هم به دست خواهم آورد....

ولی تو را نخواهم داشت...

تو دوستی واقعی را که فقط عاشق خودت....فقط عاشق خود خودت بود....از دست دادی....

نه صحیح تر بگویم از خود راندی......کشتی......آتش زدی و سوزاندی....

تحقیرش کردی.....

مرا شکستی....

باشد....

من صبورم...

صبر خواهم کرد

فقط این را بدان که من همواره از خدای خود خواسته ام که شاد باشی ....

خواسته ام که همیشه سربلند و موفق باشی...

خواسته ام که خدا اشک های مرا نبیند...آنها را به پای تو ننویسد...

از اینکه حس خوبی ها و اعتماد مرا و صفا و صداقتم و اعتماد بینهایتم را معادل بی غیرتی دانستی برای خودم متاسفم...

من بسیار آموخته ام.....بسیار....

تو برای من دانشگاهی بودی که من در آن تحصیل کردم.....

 من برای تو بهترین را خواستم....برای تو بهترین را میخواهم....همیشه ...سمانه همیشه تا دم مرگ

اولین روز ماه رمضان آخرین شب زندگی من بود...خودت میدانی چی میگم...آنشب آخرین رمقهامو کشیدم...آخرین رمقهای تن خستم سوخت....آخرین شب.....لهم کردی...

دلمو خیلی سوزوندی....حرفامو تو دلم نگاه میدارم....دل من لایق آن حرفایی نبود که آن شب بهم گفتی....تو رو دعا کردم...یادمه...وقتی که گریه میکردم...خوب منو دوست نداشتی....

من فقط مسکنت بودم......هیچ وقت نخواستی...هیچ وقت.....منو فقط به چشم مسکن دیدی...

منی که بهت به عنوان عشقم نگاه کردم.....

الان تازه میفهمم عشق واقعی یعنی چی؟

الان....

باورت میشه؟

شکست ضروری ترین وسیله برای پیروزیست. من شکست خوردم....

من ثروتمندم چون معتقدم راز ثروت بیشتر در خدمت بیشتربه دیگران نهفته است.

شاید تو قبولم نداشته باشی و هنوز مرا کسی بدانی که نمیشود به آن تکیه کرد....شاید هم این دلیل دیگری داشته باشد...میدانی من الان فرصت زیادی برای فکر کردن داشته ام...بسیار فکر کرده ام...تو مرا قبول نداشتی و فقط به عنوان یک حس لحظه ای و به قول خودت مسکن می خواستی...این من بودم که با حضورم...با مهربانیم...آری حتی با مهربانییم خود را به تو تحمیل کردم...آنطور که خود گفتی....شاید اگر شرایط طور دیگری بود...یا من طور دیگری....و به قول تو من جای برادر دوستت بودم....باری به هر حال...

همیشه اگر ها و اما ها هستند......همیشه بودند بین ما...

من آزادت کردم

من دوستت دارم

من دوستت خواهم داشت....

من معنای واقعی عشق را با تو لمس کرده ام....من دوست داشتن واقعی را با تو آغاز کرده ام....

من تو را به اندازه فرزندم دوست دارم.....

من تو را به اندازه قلب بزرگی که داری دوست میدارم...

دوست داشتن به من آرامش میدهد...

بخشش قلبم را آرام میسازد....

من می بخشمت....من دوستت دارم

اکنون من تو را جور دیگری دوست دارم

اکنون من تو را دوست ندارم نه چونان زمینیان

من تو را با روحم دوست دارم

من دوستت دارم ....خواه خوب باشی...خواه زیبا باشی...خواه زشت...خواه بد....

من در تو همه خوبی میبینم و میدانم....من جهان را با تو زیبا میبینم......

تو در تمام شبهای من جاری هستی

خیالت در من جاری است

نگاهت هنوز آتشم میزند....

رهایت کرده ام...

آزادی ات برایم زیباست....

دوست داشتنت برایم زیباست....

تو برایم زیبایی

یادت برایم زیباست.....

خاطراتت برایم زیبایند.....

باران را که می بینم به یادت می افتم....

من اکنون گاه پر از عواطف مختلف و تضادهای گوناگون میشوم....

من دوستت دارم....

من اهورایی دوستت دارم

سمانه دوستت دارم............باز هم ....با اینکه....

دوستت دارم ....هر روز بیشتر از دیروز.......................

این عشق الهی است......

صورت میمیرد...جسم نابود میشود....ولی این عشق میماند....

این عشق برایم میماند....

عشق تو برایم میماند....حتی اگر تو نباشی....

.....................................................................................

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

"حیف که عشق یه معنی داره اونم جدایی"

 

...........................................................................

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

 با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد

 وابستگیم را  به تو  باور کردم .

........................................................................................................ 

 

...آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... !

 

اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ...

 

آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... ! اگه نشد ...

 

 اون عشق نيست ...

 

آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... !اگه غير از اين

 

 بود ... اون عشق نيست

......................................................................................

وقتی مردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید  

مثل لکه ننگی که از صفحه زمین می زدایید

تنم روزی آغوشی گرم بود برای آنان که دوستشان داشتم

و چشمانم تصویری از تمامی احساساتم

دستانم ستایشگرین نوازشگران  

و قلبم عصاره ای از عشق  

عریانم نسازید ...  

من از هم آغوشی با تن سرد خاک می هراسم  

اشک هایتان ارزانیتان  

و ناله های بیهوده تان !  

خوب می دانم سه بار که خورشید غروب کند

من برای همیشه در خاطره هاتان غروب می کنم

خروارها خاک سرد برای من

بسترتان همیشه گرم  

می دانم خدا مرا خاک خوبی خواهد کرد

تا روزی اندام شما در آغوش گیرم  

روزی که دیر نخواهد بود...

از حركات ناكرده ،

 اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های بر زبان نیامده..

در این سكوت حقیقت ما نهفته است... حقیقت تو .. و من ...

برای تو و خویش چشمانی آرزو می كنم كه چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند ،

گوشی كه صداها و شناسه ها را در بیهوشیمان بشنود ،

برای تو و خویش روحی كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد..

و زبانی كه در صداقت خود مارا از خاموشی خویش بیرون كشد ؛

و بگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است سخن بگوییم..

………………………………………………………………….

مرگ از زندگي پرسيد : " اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! " زندگي لبخندي زد و گفت : " دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري

…………………………………………………………………………………………………

در نهان از مردم شرم داشته باشید ، همچنان که در آشکار از مردم شرم دارید

...........................................................................

زندگی مثل بازی حکمه!! مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری

.........................................................................................

كريستوفر مارلو: مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني...........

........................................................................................

رنه دكارت: در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند..............................

..................................................................................

ويليام شكسپير: ما از جنس روياهايمان هستيم.

..................................................

بايزيد بسطامي: يا چنان نماي كه هستي، يا چنان باش كه مي‌نمايي

.....................................................................................................

ای كه دور از من و در یاد منی

با خبر باش كه دنیای منی

شادیت شادی من

غصه ات غصه من

قلب من خانه تو

خانه ات قبله من

 

بعضی وقتا تحمل سكوت خیلی سخته !!!

 

دل عقده ی فریاد داشت و لبانم خاموشی طلب می کردند...

رفتنت را دیدم و باز لبانم به سخنی گشوده نشدند...

کاش که میدانستی این سکوت ناخواسته سرشار از فریاد تورا خواستن است.....

...................................................................................................

 

حقيقت، نه قصه هايي بود که با "يکي بود يکي نبود" شروع مي شد، و نه کلاغه که به خونش نرسيد... آخر سر يکي بود، که رفت ...

اینو خیلی دوست دارم

 

حقيقت، نه قصه هايي بود که با "يکي بود يکي نبود" شروع مي شد، و نه کلاغه که به خونش نرسيد... آخر سر يکي بود، که رفت

..........................

برای همه دوستای گلم که منو تو این مدتی که نبودم تنهام نذاشتن

ممنونم از همه شمای عزیزای دلم.....ممنوم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 2:1  توسط سمانه  | 

سمانه میخوام اینو بدونی:

"سینه ام را می شكافم ، قلبم را می كشم، حتی زبانم را می برم،. لبم را می دوزم ،اما قلبم را به بیگانه نمی دهم.              

      دكتر علی شریعتی"

 

 

يکی بود، يکی نبود!

 

 اونی که بود تو بودی،اونی که تو قلب تو نبود من بودم.

 

يکی داشت، يکی نداشت!

 

اونی که داشت تو بودی ، اونی که غير تو کسی رو نداشت من بودم.

 

يکی خواست، يکی نخواست !

 

اونی که خواست تو بودی، اونی که نخواست از تو جدا شه من بودم.

 

يکی گفت ، يکی نگفت:

 

اونی که گفت تو بودی ، اونی که دوست دارم رو به غیر تو نگفت من بودم.

 

يکی موند ........يکی رفت....................!

...........................................................................

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

**********

............................................................

وقتی برگهای پاییز رو زیر پات له میکنی به یاد داشته باش که روزی نفس به تو هدیه میکردند

.......................................................................

عشق یعنی محو زیبایی شدن
نوکر رویت و عبد او شدن
او که همراه من و تو آفرید
عشق و مهرم را که در دل پرورید
مات آن لبخند و محو روی تو
گشته ام افسون آن گیسوی تو

.....................................................................

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق یعنی همین! "

شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!

....................................................................................

وقتی عشقت تنهات گذاشت,نگران خودت نباش که بعد از او چه کار کنی, شرمنده دلت باش که بهت اطمینان کرد

..............................................................................

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه‏ات می‏کرد بهت چی گفت؟
گفت: جایی که میری مردمی داره که می‏شکننت، نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم
تو تنها نیستی، تو کوله بارت عشق می‏زارم که بگذری، قلب می‏زارم که جا بدی،اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

.............................................................................

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی‌شود، ‌جز در لحظه‌ی جدایی.

.......................................................................................

در غروبی سرد و غمگین ، دیده بر راه تو بستم
انتظاری سخت بود، اما بر این سودا نشستم
وعده كردی تا بیایی ، غم زدایی از دل ما
گفتمت با وعده شادم، بر سر پیمان نشستم
بی وفا با من چه كردی ، قلبم آزردی و رفتی
عاقبت مجبورم كردی تا سكوتم را شكستم
در سكوت خلوت خود با دلم نجوا نمودم
كه ای دل غافل چه كار می دهی آخر به دستم
دل بگفتا: دیده را گو، كین همه تقصیر اوست
گر نبیند روی زیبا، من كه هستم ، من چه هستم
بر در میخانه رفتم تا كنم غم را فراموش
چون زدم جامی به یادت، كاسه می را شكستم
دل به من گفتا: ندانستم مرامت بی وفایی است
ورنه هرگز دل به مهرت نمی بستم

می رود ز یكسو،دلبر از سویی دیگر
جان زتن برون گشت ،دلبرما ،دلبر كویی دیگر
درد از پس درد آید فرود ،غم از پی غم
اشك من روان و جویی از پی جویی دیگر
بهاران خزان وآفتاب تموز گردیده خاموش
صبر می خواهد این دل و از پس آن حلاجی دیگر
رهروان خسته و پاها بسی غرقه به خون از خس و خاشاك
درحسرت مرحمی از مهر یا سوز نمك بر زخمی دیگر
سر در گریبان دارم و در كف اندك از خودم
مهربانا رخصتی تا كنم اندك غرورم در پی اصراری دیگر
شاهدان بازیگر و یار دیرین در بهتی از انتظار
تا كه شاید بیابد مهربان یار خود ز بازاری دیگر
قحط محبت است در این دیار ،خدایا رحمتی فرست
ایوب و نوح را به پا دار یا كه طوفانی دیگر
میخانه ها ویران و ساغرها بشكسته است
تا كه مهربان آید در بر و از نو جامی دیگر

.........................................................

سمانه تو نمیدانی غریو یک عظمت وقتی در شکنجه ی یک شکست نمی نالد

  چه کوهی ست 

تو نمیدانی نگاه بی مژه ی محکوم یک اطمینان وقتی در چشم حاکم هراس خیره میشود

 چه دنیاییست

تو نمیدانی مردن وقتی انسان مرگ را شکست داده است

چه زندگی ست

.........................................................................

نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندان که . چون نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی

به هیات او در آمده بود .

آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریز نیست .

..............................................................................

این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس یکی دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلکه
قلبای مثل دریامون پر از خراش و ترکه
این روزا عادت گلها مرگ و بهونه کردنه

کار چشمای آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه
این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه
رو بام پک آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه
زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه
این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه
کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه
این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
یه وقتا توی زندگی همدیگر و جا می ذارن
جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه
این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه
اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه
این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه
زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه
این روزا اشک مون فقط چاره ی بی قراریه
تنها پناه آدما عکسای یادگاریه
این روزا فصل غربت عشق و یبدهای مجنونه
بغضای کال باغچه منتظر یه بارونه
این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن
دلای پک و ساده رو فدای مردم میکنن
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن
حقا که بی وفایی رو خوب هم رعایت میکنن
درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن

پاییز که از راه میرسه پا روی برگاش می ذارن
اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن
چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپس کودک همسایه باشیم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل میکنن
دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن
اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه
بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه
اما نه فکر که میکنم این کار یه کار ساده نیست
انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست

 

دیگه رو خاك وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره

................................................

 کاش بدونه

کاش بفهمی

موجی از خشمم

موجی از نفرتم

موجی از عشقم

موجی از آتشم

موجی از آب

من اکنون پر از تضادم.....

برخواهی گشت... ولی دیر

خواهی دانست....ولی زمانی که من نیستم.....

خدایا مرا بپذیر

خدا منو پیش خودت ببر

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

سینه ام را می شكافم ، قلبم را می كشم، حتی زبانم را می برم،. لبم را می دوزم ،اما قلبم را به بیگانه نمی دهم......سمانه

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 3:11  توسط سمانه  | 

عشق چیست؟

عشق یعنی......

 "تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری"

..........................

"وقتی کسی رو دوست داری حاضری براش جونتو فدا کنی ... حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نیگاش کنی ... به خاطرش داد بزنی ... به خاطرش دروغ بگی ... حاضری رو همه چی حتی رو دفتر زندگیت که حالا پاره پاره شده خط بکشی ... خیلی چیزا رو مثل غرورت میشکنی تا دلش نشکنه ... اگه گفتی به این چی می گن؟      عشق"

...........................

"بارانی از غم پشت یک لبخند

............................."

"ای كه می پرسی نشان عشق چیست

 

 عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

 

عشق یعنی مهر بی چون و چرا

 

عشق یعنی كوشش بی ادعا

 

عشق یعنی مهر بی اما اگر

 

 عشق یعنی رفتن با پای سر

 

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست

 

عشق یعنی جان من قربان اوست

 

عشق یعنی خواندن از چشمان او

 

حرفهای دل بدون گفتگو

 

عشق یعنی عاشق بی زحمتی

 

 عشق یعنی بوسه بی شهوتی

 

عشق ، یار مهربان زندگی

 

 بادبان و نردبان زندگی

 

عشق یعنی دشت گلكاری شده

 

در كویری چشمه ای جاری شده

 

یك شقایق در میان دشت خار"

................

 

"اول به نام عشق.دوم به نام تو . سوم به یاد مرگ .بر لوح شیشه ای قلبت بنویس :یا تو و عشق یا من و مرگ."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 2:5  توسط سمانه  | 

سلام...

سلام بر تمام عاشقان

سلام بر هستی

سلام بر تمام زجر کشیده ها...

سلام بر تمام کسانی که له شان کردن

سلام بر تمام کسانی که آه شان جز خدا کسی نداره ...

سلام بر غرور های اگد مال شده...

سلام بر محبت های بی جواب...

سلام بر مادران تنها...

سلام بر کسانی که با پوست و گوشتشان  و تا اعماق وجودشان و با تمام ذره ذره سلولهایشان معنای لگدمال شدن و معنای زشت دروغ و بهتان رو چشیدند...

سلام بر تمام عاشقان تنها...

و سلام بر صبر کنندگان..

سلام دوست خوبم

سلام خانم گل...

سلام گاتاها

سلام سمانه

سلام همه دخترای ایران

تو دختر همه ایرانی

سلام بر همه مادران

تو مادر همه فرشته کوچولوهایی

هنوزم باورم نمیشه که.....

..........

می دانم

می دانم...

شعرای معینو دوست داری...

واسه تو جمع کردمشان ...

  

متن شعرهای معین:

 

دیوونه

تو دیوونه رفتی یه شب بی نشونه

تو خواستی که قلبم پریشون بمونه

واست گریه من دیگه بی امونه

دل از درد عشقت یه دریای خونه

می خواهم با تو باشم هنوز عاشقونه

ولی نازنینم چگونه چگونه ، چگونه چگونه

من از سبزه سبزم، ولی خسته خسته

من از شهر عشقم ولی دل شکسته

می گفتم یه ابری ، یه همرنگ بارون

یه بارون رحمت ، واسه سبزه زارون

می خواستم بگم من که عاشق ترینم

تو فرصت ندادی تو فرصت ندادی

حقیقت چه تلخه، چه تلخه شکستن

حقیقت همینه، که رفتی تو بی من

 

 

سفره عشق


دو تا چشمام همه جا،دنبال تو می گرده

با نبودنت دلم ،با غصه هات سر کرده

شب و روز در پی تو،من همه جا گشتم

یکی گفت غصه نخور،اون داره بر می گرده

زندگی با عشق تو رنگ دیگه داشت برام

رفتی و بدون تو پخش شده روز و شبهام

دل من با هیچ کسی نمو تونست خو بگیره

شب و روز منتظره چشم به راهت مونده نگام

کسی مثل تو نشد،کسی مثل تو نبود

همش از خدا می خواهم که بیایی زود زود

کاش میشد دوباره باز همو پیدا بکنیم

کاش میشد سفره عشقمونو با همدیگه وا بکنیم

کاشکی این شهر غریب صدای آشنا بیاد

دل من هوا تو کرده فقط هم تو رو می خواهد

 

 

نمیشه باور من

پیش تو روسیاهم،تو بگذر از گناهم

ندامت و تو دیدی،تو عالم نگاهم

تو خواستی من نخواستم،با هم باشن دلامون

نشستی من نشستم،به پای لحظه هامون

تو بودی من نبودم،دیوونه مثل مجنون

تو موندی من نموندم،به پای عهد و پیمون

نمیشه باورمن کنار من نشستی

کسی که می پرستم،تو بودی و تو هستی

نمیشه باور من،هنوز به پام نشستی

چشمات و رو بدیها،تو عاشقونه بستی

نمیشه باور من،که با تو من چه کردم

کی داشت خبر که یک روز،پیش تو بر می گردم

 

 

شب رویایی

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر تو هم سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی ام،بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام زآلودگیها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من



ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

ای دو چشمانت چمن زاران من

تا دو چشمت خورده بر چشمان من

بیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

 

 

 

با تو

به دیدارم بیا ماه در اومد

چراغ روشن راه ور اومد

اگر شب شده مهتاب توی راهه

نشون ما دو تا فانوس راهه

بذار بخنده چشمات به نگاهم

کتاب عاشقی توی نگامه

عزیز من چشم انتظارم نزار

بیا و زندگی رو با خود بیار

با تو نفس کشیدم و دوست دارم

همیشه با تو بودن و دوست دارم

بیا که بسته پر پرواز من

دوباره پر گشودن و دوست دارم

بسته دیگه مردم از این یس کسی

اینهمه تنهایی و دلواپسی

دل واسه دیدار تو پر می زنه

کاشکی بدونی که ندارم کسی

 

عطر موهات

عزیز من قسم مگر،که مرگ من تو را دگر،ز قلب من جدا کند

فدای چشم مست تو،اگر براه عشق تو،خدا مرا گدا کند

ای نفسهای تو عاشق،ای تو خوب موندنی

زنده ام با نفس تو،تو همیشه با منی

مثل شبنم رو پر گل،منو با خودت نگهدار

سینتو گهواره ای کن،برای این تن تب دار

یاس عاشقی رو بردن،منو از خودم جدا کن

 

 

 

امان

امان امان از دل من، از این دل غافل من

اگر تو ناجی نبودی، دلم میشد مشکل من

دلم یه همزبون می خواهد، تنم یه سایبون می خواهد

تو دنیای نامهربون، یه یار مهربون می خواهد

تو ناجی من شدی باز، رسیدی در اوج نیاز

شدی برام مثل یه بت، خدای عشق بنده نواز

پیش از اینا چه بین جمع چه تنها

قشنگ نبود دنیا به چشمم اینجا

تو اومدی دنیامو زیبا کردی

مثل یه آرزو یه خواب، یه رویا

اشکامو پاک کردی به روی گونه

به بر کشیدی منو عاشقونه

فرشته نجات من شدی تو

عشقت واسم هدیه آسمونه

 

 

گذشته ها

مخور غم گذشته، گذشته ها گذشته

هرگز به غصه خوردن، گذشته بر نگشته

به فکر آینده باش، دلشاد و سرزنده باش

به انتظار طلعت، خورشید تابنده باش

عمر کمه صفا کن، رنج و غمو رها کن

اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن

عمر کمه صفا کن، گذشته رو رها کن

اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن


قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشته

نکن گلایه از فلک، این کار سرنوشته

عمر گران می گذرد خواهی نخواهی

سعی بران کن نرود رو به تباهی

مطلب دل را طلب از سوی خدا کن

زان که بود رحمت او لا یتناهی

 

لحظه ها

لحظه ها رو با تو بودن، در نگاه تو شکفتن
حس عشق و در تو دیدن، مثل رویای تو خوابه

با تو رفتن با تو موندن، مثل قصه تو رو خوندن

تا همیشه تو رو خواستن، مثل تشنگی آبه

اگه چشمهات منو می خواست، تو نگاه تو می مردم

اگه دستهات مال من بود، جون به دستهات می سپردم

اگه اسممو می خوندی، دیگه از یاد نمی بردم

اگه با من تو می موندی، غم دنیا رو می بردم

بی تو اما سر سپردن، بی تو و عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن، بی تو خوب من محاله

بی تو حتی زنده بودن، بی هدف نفس کشیدن

تا ابد تو رو ندیدن، واسه من رنج و عزابه

توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست

روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ای نیست

توی قلب من عزیزم هیچ کسی جایی نداره

دل عاشقم به جز تو هیچ کسی رو دوست نداره

 

 

قسم نخور


قسم نخور به جونم، که بی قسم می دونم

نور ستاره تو، رفته از آسمونم

چشمهام اشکی نداره، به پای تو بباره

یک قلب پاره پاره، قسم خوردن نداره

نگینی بودی بر انگشتر من

امیدی در دل عاشق تر من

تو که آتش زدی بر هستی من

به باد دادی چرا خاکستر من

تو که با قلب عاشق می پریدی

شکستی پس چرا بال و پر من

چرا می خواهی قسم های دروغین

بشه یکبار دیگر باور من

تو دنیایی که آوار محبت، با دستهای تو ریخته بر سر من

چرا می خواهی بدونم با یک حس حقیقی هستی یار و یاور من

تو که بیگانه بودی با سپیدی، تو که دلبستگی هامو ندیدی

در این بازار داغ ناامیدی، تو رو باور کنم با چه امیدی

 

یاد تو


بگو چه بی تابم من، امید بر بادم من

یه دنیا فریادم من

تو رو که می بینم، عاشق و دیوونه ام

تو با اون چشم سیاهت، خواب نگاهت، خونه دلم رو ویرون می کنی

تو با موهای پریشون و رها، منو سرگشته و حیرون می کنی

باز دلم اسیر عشق تو شد، عمر من همه به پای تو شد

یاد تو همه تو خاطر من، تا ابد همیشه خاطره شد

بیا هنوز عشقت توی قلبمه، تو رو که می بینم، قلبم می زنه

اینو بدون نیاز من به عشق تو، تا آخر دنیا تو وجودمه

تو ای ترانه من، همه بهانه من

تو در سکوت دلم، تو داد عشق منی

تو در نهایت من، ندای باغ روی

تو در سکوت دلم، تو داد عشق منی

تو با خنده های شیرین لبهات، منو سرگشته و حیرون می کنی

تو با اون کرشکه و ناز و ادا، مثل جادو منو افسون می کنی


شبهای رفتن تو

شبهای رفتن تو، شبهای بی ستاره است

ببین که خاطراتم، بی تو چه پاره پاره است

با هر نفس تو سینه، بغض تو توگلومه

با هر کی هر جا باشم، عکس تو روبرومه

آخ چقدر تنگه دلم، برای اون شبهامون

کاشکی اون عشق بشینه، دوباره تو دلهامون

چی میشه برگردی بازهم، به روزهای گذشته

هوای پاییزی چرا، تو عشق ما نشسته



سپردی عهدمونو، به دست باد و بارون

منو زدی به طوفان، خودت گرفتی آروم

قهر تو راهمو بسته، غم دلمو شکسته

تو این صدای خسته، یاد تو پینه بسته

غم دلمو شکسته

غروب باز دوباره، شب توی انتظاره

ابر تو نگاهم نشسته، خیال گریه داره

اسم تو فریادمه، درد تو صدام ترانه است

خنده آینه تلخ و، بی تو پر از بهانه است

 

ظالم

قدتم مثل دو تا چشم سیاهته

ظلم عالم توی اون برق نگاهته

آخه ظالم زیر پاتم یه نگاه کن

تا ببینی چه دلهایی زیر پاته

دل من هر جا که تو باشی باهاته

عاشقی دیوونه چشم سیاهته

پا بزار روی چشمهامتا ببینی

فرشی از عشق و محبت زیر پاته

چشمهای تو چه ردیفه، تو نگاهت چه دل فریبه

اما حرفهای قشنگت، یه سرابه یه فریبه

باورم کن، باورم کن، ای تو شکوه، باور من

ای همیشگی ترینم، ای تو عشق آخر من

من می خواهم که عاشقونه، با تو باشم تا همیشه

سایه عشق تو باشه تا قیامت بر سر من

 


فراموشم نکن



هنوزم عاشق ترینم، ای تو تنها باور من

به غیر از با تو بودن، نیست هوایی بر سر من

هنوز عطر تو مونده، در فضای خانه من

هنوزم بیقراره، این دل دیوونه من

فراموشم نکن، فراموشم نکن

تویی تنها دلیل من، به یاد من باش، فراموشم نکن



من تشنه محبت، دردآشنای هجرت

دلم به این جدایی، هرگز نکرده عادت

ناکامی از تولد، همزاد بخت من بود

ندارم از تو شکوه، این سرنوشت من بود

بی تو حدیث عشق و، دیگر باور ندارم

جز با تو بودن، آرزویی در سر ندارم

می پیچه عطر خاطرت در خلوت شبهای من

تکرار اسم قشنگت شده عادت لبهای من

 

قصر آرزوها


با هم عشقو شناختیم، دل به همدیگه باختیم

که قصر آرزوهامونو، با همدیگه شاختیم

من آن باده پرستم که از عشق تو مستم

امید و آرزوهامو به چشمون تو بستم

منو رها کن از من، بیگانه از خویشم کن

در هوای عشقت، عاشق تر از پیشم کن

بزار به شوق روی تو زندگی آغاز کنم

زمزمه های عاشقی با دل خود ساز کنم

مرغک دلشکسته ام، دست نوازشی بکش

که در هوای عشق تو هوایی پرواز کنم

سر به سر اومد شرمنده تو، گل متحیر از خنده تو

حرفهات چنین، مثل قند و عسل، شعر و غزل وار

سر به سر اومد شرمنده تو، گل متحیر از خنده تو

بگو همیشه تو مال منی، جان و تن این بار

 

 

 

 

 

آلبوم پنجره

دعا

خودش می دونه داره ، هر کسی آرزویی

این باشه آرزومون ، نریزه آبرویی

با هم بیاییم دعا کنیم ،خدامونو صدا کنیم

که آسمون بباره ، فراوونی بیاره

ازش بخوایم برامون ، سنگ تموم بزاره

راههای بسته واشه ، هیچکی غریب نباشه

صورت و شکل هیچ کس مردم فریب نباشه

شفا بده مریض و خط بزنه ستیز و

رو هیچ دیوار و بومی نخونه جغد شومی

دعا کنیم رها شن ، اونا که توی بندن

از بس نباشه نا اهل زندونارو ببندن

سیاه و سپید یه رنگ بشه

زشتی هامون قشنگ بشه

کویرا آباد بشن ، اسیرا آزاد بشن

 

 

 

 

خواب گل

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو

صفحه ذهن کبوتر آبیست ، خواب گل مهتابیست

باز کن چشمت راتا که گل باز شود

قصه زندگی آغاز شود

تا که از پنجره چشمانت،عشق آغاز شود

تا دلم باز شود

دلم اینجا تنگ است،دلم اینجا سرد است

فصلها بی معنی،آسمان بی رنگ است

سرده سرد است اینجا،باز کن پنجره را

باز کن چشمت را،گرم کن جان مرا

ای همیشه آبی،ای همیشه دریا

ای تمام خورشید،ای همیشه گرما

سرده سرد است اینجا،باز کن پنجره را

ای همیشه روشن،باز کن چشم مرا

 

 

 

آلبوم تولد عشق

 

میلاد

برای روز میلاد تن من، نمی خواهد پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی، برایم جام سر مستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو، به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین، بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خواهم از گلهای سرخ و آبی، برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت، به پایم اشک خوشحالی بیاری

بزار از داغی دستهای تنهات، بگیره هرم گرما بر سر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته ام، ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن، بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت، اگر خواستی بیایی دیدن من

 

 

 

حلقه طلایی

یه حلقه طلایی اسمتو روش نوشتم

می خواهم بیام دستت کنم بیای تو سرنوشتم

دو تا دل از جواهر،می خواهم برات بیارم

که بندازم به گردنت همیشه یادگارم

می گیره دل بهونه،می یام به سوی خونه ات

اگه کسی نبینه،می گم شدم دیوونه ات

میدونی توی دنیا، به غیر تو ندارم

اگه بخوای دلم رو به زیر پات می زارم

نمی دونی دلی که بیقراره

اگه بگی بله چه حالی داره

برات لباسی از حریر می یارم

نگینش از ماه پولک از ستاره

خدا کنه تا جون درام باشی گل بهارم

یه روز نیاد به من بگی دیگه دوستت ندارم

بریز به روی شونه هات، زلفات و دسته دسته

می خواهم که تاج مروارید، روی موهات بزارم

 

 

 

تمنا

هر کس به تمنای کسی غرق نیاز است

هر کس به سوی قبله خود رو به نماز است

هر کس به زبان دل خویش زمزمه ساز است

با عشق در آمیخته در راز و نیاز است

ای جان من تو، جانان من تو

در مذهب عشق، ایمان من تو

پیداست که کوتاه شود با رفتن جانم

این دست تمنا که به سوی تو دراز است

هر که در عشق تو گم شد، از تو پیدا می شود

قطره ناقابل دل، از تو دریا می شود

دستی که به درگاه خدا، بسته پل عشق

کوتاه نبینم که این، قصه دراز است

خاصیت عشق می جوشد از تو

دل رنگ آتش می پوید از تو

هر گوشه این خاک که دلسوخته ای است

از دولت عشق تو در میکده باز است

 

 

 

دیگر چه می خواهی

من که عمرم را به پایت ریختم، زندگیها را به پایت ریختم

ای تو دیروز منو امروز من، من که فردا را به پایت ریختم

دیگر چه می خواهی دیگر چه می خواهی

من که با خوب و بد تو ساختم، آبرویم را به خاک انداختم

در سفر تا هفت شهر عشق تو، من که مرزی تا جنون نشناختم

دیگر چه می خواهی دیگر چه می خواهی

من که همچون بت پرستیدم تو را، هر کجا رفتم فقط دیدم تو را

با تمام گریه هام از دست تو، می شکستم بغض و خندیدم تو را

پس چرا آزردنم را دوست داری،حسرت و غم خوردنم را دوست داری

مثل من هرگز کسی عاشق نبوده، سوختن از عشق را لایق نبوده

از تو ام بر آتش و خاموشم از تو، تا نگویی در وفا صادق نبوده

هر چه می سوزم تو می گویی کم است، قصه ام ورد تمام عالم است

هر چه را می خواستی، از من به دست آورده ای

مرگ غرورم بس نبود، که قصد جانم کرده ای

من که دنیا را به پایت ریختم، زندگیها را به پایت ریختم

دیگر چه می خواهی دیگر چه می خواهی

 

 

 

پرواز

بدون تو چه پروازی، چه احساسی چه آوازی

تویی که از صدای من، شراب کهنه می سازی

بیا خوبم که می دانم، در این بازی نمی بازی

نیاز و تو خودم کشتم، که هرگز تا نشه پشتم

زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم

من آن خنجر به پهلویم،که دردم را نمی گویم

به زیر ضربه های غم، نیفتد خم به ابرویم

مرا گر اینگونه خواهی دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

غرور ای ناجی حرمت تو با من پا به پایی کن

به هنگام سقوط من، تو در من خودنمایی کن

من آن خورشید زر پوشم، که با ظلمت نم یجوشم

به جز آغوش دریاها، نم یگیرم در آغوشم

من آن دیوانه پر بارم، که در خودواژه ها دارم

درون دشت اندیشه، به غیر از گل نمی کارم

من آن ابر بهارانم، که از خاشاک بی زارم

به جز بر چهره گلها، نمی گریم نمی بارم

 

 

 

دل

این پدر سوخته دل، این پدر سوخته دل

این پدر سوخته عاشق بی تاب دله

این که می گیره ز من شب همه شب خواب دله

مست می ناب دله، اونی که میشه آب دله

یا میگه بمون بمون، یا که برو یا که بیا

من یه فرمانبر بیچاره ارباب دله

تار و پود من و این ناله و فریاد و فغان

تن من ساز پر از قصه و مضراب دله

این که بی صبر و قراره، همه شب تا به سحر

خلق عالم در خوابند و بی خواب دله

تو ز من غافلی و روی نیازم همه تو

تو نماز منی و گوشه محراب دل

 

 

 

با من باش

گلکم نازکم، گله کم کن، کمکم کن کمکم

چونکه از همیشه دیوونه ترم با من باش

چونکه آبروی عشق و می خرم با من باش

چونکه بد جوری سزاوار توام با من باش

حالا که حوصله ات و سر می برم با من باش

باش تا بهتر و بهتر باشم

باش تا از این همه سر باشم

باش تا هق هق من بند بیاد

باش که چشم من آفتاب می خواد

 

 

 

بابا

چشمات و وا کن و ببین، ببین که بابا اومده

بابا با یه عروسک، خوشگل و زیبا اومده

چشمات و تو چشم بابا،یه بار باز و بسته کن

نظر به حال دل این، عاشق دلشکسته کن

چه شبهایی به شوق تو، اومدم و خواب بودی

تو دستهای عاشق من، همیشه کمیاب بودی

اینها همش تقصیر ماست، تو که گناهی نداری

به جز به آغوش پدر، به جایی راهی نداری

کبوتر دو برجم،الهی که فدان بشم

نزار که بیچاره اون، گریه بی صدات بشم

من واسه تو دلواپسم، تو واسه عروسکها

من واسه تو می میرم و، تو واسه بازیچه ها

دلشادم از شادی تو، سر مستم از خنده تو

اما ته دل نگران، برای آینده تو

 

 

 

آلبوم پرواز

بهانه

ای تو بهانه، واسه موندن، ای نهایت رسیدن

ای تو خود لحظه بودن، تو طلوع صبح و خورشید و دمیدن

ای همه خوبی، همه پاکی، تو کلام آخر من

ای تو پر از وسوسه عشق، تو شدی تمامی زندگی من

اسم تو هر چی که میگم، همه تکرار تو حرفهای دل من

چشم تو هر جا که میرم، جاریه تو چشمهای منتظر من

تو رو اون لحظه که دیدم، به بهانه هام رسیدم

از تو تصویری کشیدم، که اونو هیچ جا ندیدم

تو از نگاهت شناختم، قصه از عشق تو ساختم

تو رو از خودت گرفتم، با تو یک خاطره ساختم

 

 

 

دنیای منی

می خواهم ازت دور شم اما نمیشه

مثل تو مغرور شم اما نمیشه

هزار هزارون بار دل و شکستی

می خواهم که رنجور شم اما نمیشه

دوستت دارم، تویی بال وپرم

دنیای منی، ای تاج سرم، دردت به سرم

تا دنیا دنیاست تو مال منی، تو سرنوشت هام دنبال منی

به باغ و بستان من گل نمی خواهم، تو بهار هر سال منی

اگه هر لحظه با من قهر کنی، زندگی رو به کام من تلخ کنی

اگه با بهانه های جور واجور، منو رسوا توی این شهر کنی

دل پر از غصه و غم نمیشه، عشق من ذره ای کم نمیشه

من فدای قهر و آشتی هاتم، به خدا دوستت دارم همیشه

 

 

 

دنیای منی

می خواهم ازت دور شم اما نمیشه

مثل تو مغرور شم اما نمیشه

هزار هزارون بار دل و شکستی

می خواهم که رنجور شم اما نمیشه

دوستت دارم، تویی بال وپرم

دنیای منی، ای تاج سرم، دردت به سرم

تا دنیا دنیاست تو مال منی، تو سرنوشت هام دنبال منی

به باغ و بستان من گل نمی خواهم، تو بهار هر سال منی

اگه هر لحظه با من قهر کنی، زندگی رو به کام من تلخ کنی

اگه با بهانه های جور واجور، منو رسوا توی این شهر کنی

دل پر از غصه و غم نمیشه، عشق من ذره ای کم نمیشه

من فدای قهر و آشتی هاتم، به خدا دوستت دارم همیشه

 

 

 

عطش

این چه عشقی است، چه عشقی است، که در دل دارم

من از این دل، از این دل، چه حاصل دارم

می گریزی ز منو در طلبت، باز هم، باز هم، کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من، عشق سوزان تو را می جوید

می تپد قلبمو با هرتپشی،قصه عشق تو را می گوید

بخت اگر از تو جدایم کرده، می گشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا، بکشد تا به سرا پرده خاک

 

 

 

رویا

من از این دنیا چی می خواهم، دو تا صندلی چوبی

که منو تو رو بشونه، واسه گفتن خوبی

من از این دنیا چی می خواهم، یه وجب زمین خاکی

همون قدر که یک اتاقک، بشه خونه خیالی

من از این دنیا چی می خواهم، یه جعبه مداد رنگی

بکشم رو تن دنیا، رنگ خوبی و قنشگی

آدمک های دست و دلباز، از تو قلک طاقچه

بردارند بذر محبت، واسه بارداری باغچه

من از این دنیا چی می خواهم، دو تا بال برای پرواز

برم تا روز تولد، برسم به فصل آغز

برم پیش بچه هایی، که یه لقمه نون ندارند

که یه شب با یک دل سیر، چشماشون رو هم بزارند

بگم که غصه ها سر اومد، گریه بس که بهتر اومد، گریه بس که بهتر اومد

 

 

 

چراغ خونه

نور و چراغ خونه این دل دیوونه تویی

ماه تویی، مهر تویی، عزیز در دونه تویی

اومدی شبهای عمرم و چراغونی کنی

خوش قدم تو هر قدم، غمها مو قربونی کنی

ستاره خونه ام شدی، تو وصله جونم شدی

واسه شبهای زندگی ستاره درمونم شدی

چشم و دل حریصم از دیدم تو سیر نمیشه

راز و رمز عشق تو، هیچ جوری تعبیر نمیشه

دعای خیر مو می خواهم، سرمه چشمونت کنم

از هر چی چشم بد که هست، یه جوری پنهونت کنم

 

 

 

اومدی

اومدی که عشق و با تو بشناسم، دنیای شور و نشاط و بشناسم

اومدی که زیر سایه تو من، چشمه آب و حیات و بشناسم

تو خوبی، تو ماهی ، فدات بشم الهی الهی الهی

واسه من تو دنیا، تو تنها تکیه گاهی، امیدی پناهی

چو نسیم نوبهاران، به نوازش گلستان اومدی

مثل یک بارون رحمت، به نجات سبزه زاران اومدی

تو همون فرشته ای که روز و شب لحظه شماری کردم

واسه دلداری دادن، به من زار و پریشون اومدی

شب بی ستاره بودم، تو همان خورشیدی که به من تابیدی

در هوای چاره بودم، گنج خوشبختی رو تو به من بخشیدی

 



خوب من

 

خوب من

زندگی با تو چقدر قشنگه، خوب من

آسمون عشق چه آبی رنگه

سر بزار آروم به روی شونم شیرینم

وقتی که خسته از این زمونم

ای غم عشق تو چاره من

بودنت عمر دوباره من

توی این شبهای بی ستاره

چشمهای قشنگ تو ستاره من

خوبه من، ای طبیب مهربون دل بیمار من

مال من، چشم تو چراغ روشن به شب تار من

راه من، وقتی که پر از بهونه ام، تویی غمخوار من

 

 

 

الهه ناز

باز، ای الهه ناز، با دل من بساز

کین غم جانگداز، برود ز ببرم

گر

دل من نیاسود، از گناه تو بود

بیا تا ز سر، گنهت گذرم

باز

می کنم دست یاری به سویت دراز

بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم

گر

نکند تیر خشمت دلم را هدف

به خدا همچون مرغ پر شور و شرر، به سویت بپرم

آنکه او ز غمت دل بندد چون من کیست

ناز تو بیش از این بهر چیست

تو الهه نازی در بزمم بنشین

من تو را وفا دارم، بیا که جز این، نباشد هنرم

این همه بی وفایی ندارد ثمر

به خدا اگر از من نگیری خبر، نیابی اثرم

 

 

 

آلبوم یکی را دوست می دارم

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم، شاید بخواند از نگاه من، که او را دوست دارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند(وای)

به برگ گل نوشتم من، که او را دوست می دارم

ولی افسوس، او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

صبا را دیدم و گفتم صبا، دستم به دامانت

بگو از من به دلدارم، تو را من دوست می دارم

ولی ناگه ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید

من به خاکسترنشینی، عادت دیرینه دارم

سینه مالامال درد، اما دلی بی کینه دارم

پاکبازم من ولی، در آرزوی عشق بازی

مثل هر جنبنده ای، من هم دلی در سینه دارم

من عاشق عاشق شدنم من عاشق عاشق شدنم

در کدامین مکتب و مذهب، جرم است پاکبازی

در جهان، صدها هزاران پاکباز، هر سینه دارد

کار هر کس نیست مکتب داری این پاکبازان

هدیه از سلطان عشق، بر هر دو پایم پینه دارم

من از بیراهه های هله بر می گردم و آواز شب دارم

هزار و یک شب دیگر، نگفته زیر لب دارم

مثال کوره می سوزد تنم ازعشق، امید طرب دارم

حدیث تازه ای از عشق مردان حرب دارم

من عاشق عاشق شدنم

من عاشق عاشق شدنم

 

 

 

راز

چشمهای تو نور کوچه باغ روزه

چشمهای من ظلمت شب نیازه

با هم دیگه راز و نیازی داشتیم

حکایت دور و درازی داشتیم

اما پس از اون آشنایی

آن همدلی آن هم زبانی

از گرد راه اومد جدایی

رفتی و چشم برام گذاشتی

تو این قفس تنهام گذاشتی

حالا نمی دونم کجایی

کاشکی یکی بود، ما رو با هم آشتی می داد

کاشکی چشمهامون باز تو چشم هم می افتاد

امروز اگه تاریک و خاموش و سیاهه

فردا که شد دنیا پر از خورشید و ماهه

 

 

 

جدایی

محض رضای خدا، به من بگو بی وفا

بعد یه عمر آشنایی، چرا گشتی جدا

گفتی تا روز پیری تا وقتی که بمیری

تا دنیا دنیا باشف، پیشم می مونی و نمی ری

بگو با که هستی، حالا کی رو می پرستی

دستهای گرمت و گذاشتی تو چه دستی

تو تاریکی شبهای منه زار

بگو شمع شب افروز که هستی

 

 

یاد تو

بی تو ای روشنگر شبهای من

بوسه می زد، نامه بر لبهای من

در بلور اشک من یاد تو بود

در سکوت سینه فریاد تو بود

محفل سرخ شفق، رنگ تو داشت

پرده های ساز آهنگ تو داشت

تو شادی گذشتمی، بخت سعید رفتمی

تو هیاهوی غریب، بهونه قشنگمی

گفتی نگو دوستت دارم، حرفتو باور ندارم

اشتباه می کنی بازم

دوستت دارم قد خدا، قد تموم قصه ها

تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون

چرا تو باور نداری، حرف دل عاشقمو

چرا تو تنها میزاری، دستهای سرد خستمو

بیا که با صدای تو، مهر سکوت و میشکنم

هزار هزارشعر و غزل، نخونده فریاد می زنم

 

 

کوچه

امشب ای سرو من در کنار کیستی

دوش بودی یار من، امروز یار کیستی

برده ای صبر و قرار از من، رفتی از نظر

ای قرار جان و دل صبر و قرار کیستی

امشب سر هر کوچه، دنبال تو می گردم

هر رهگذری گوید، من عاشق و ولگردم

از رهگذران پرسم من جا و مکان تو

بر هر رهگذری گویم، من نام نشان تو

گر می شنوی صوتم، آواز به این جایم

تا پر بکشم سویت، من واده و شیدایم

من دور تو می گردم

من دور تو می گردم

در مسجد و میخانه من نام تو را گویم

در کعبه و بتخانه من باز تو را جویم


 

طناز

طناز من ای ناز من ای ، ناز

ناز من ای ناز

باز از تو میگم تو شعر و آواز

تو شعر و آواز

باز هم با هم می خندیم، باز با هم می رقصیم

اما نه به این ساز

این زندگی این جور نمی مونه

عشق من ازم دور نمی مونه

صاحب داره دنیا همه کاراش

هیچ جوری که ماجور نمی مونه

دنیام که به تاریکی شبهاست

تو چشمهای من اشک یه دریاست

از اونچه منو زنده میزاری

عشق تو عزیز و عشق فرداست

گفتم که خدا عزیز ترینه

نازش بکشید که نازنینه

باز رد میشه ابر پاره پاره

مهتاب میاد و ماه و ستاره

 

 

 

ای دل بلا

آزاد بودم من، گرفتارم تو کردی

مفتون مه رویان عیارم تو کردی

من اهل بودم، رندان می خوارم تو کردی

با می فروشان این چنین یارم تو کردی

ای دل بلا ای دل بلا ای دل بلایی

ای دل سزاواری که دایم مبتلایی

از مای آخر خسمه جان ما چرایی

دیوانه جان آخر چه این کارم کجایی

روزم سیه، حالم تبه، کردی تو کردی

ای دل بسوزی هر گنه کدی تو کردی

تا چند می سوزی دلا خود را و ما را

ما هیچ، رحمی کن به خود آخر خدا را

تا چند خواهی عشق درد بی دوا را

تا کی جان باید خریدن این بها را

مجنون شوی دیوانه ام کردی تو کردی

از خود مرا بیگانه ام کردی تو کردی

آخر دلا تا کی غم بیهوده خوردم

ما را به این میخانه هان، میخانه بردم

 

بیا دستم بگیر

من از خورشید عشق تو جوونم

من از تو و تو رو از خودم می دونم

بزار بتابه خورشیدت به جونم

بمون ای خود من تا من بمونم

ببین آوای سبز گریه هامو

تویی فقط که می شنوی صدامو

تویی تنها که با من همزبونی

تویی که مثل زندگی می مونی

دلم تنگه نخون آواز رفتن

مثل مرگه برام از تو گذشتن

بیا دستم بگیر افتادم از پا

نزار جون بسپرم اینگونه تنها

تو که نیستی غم چشمهام یه دنیاست

دلم سیاه تر از تموم شبهاست

بیا بشکن طلسم این شبهارو

بیا نابود کن این سایه هارو

بازم از دست میرم چاره ای کن

بگو باشم فقط اشاره ای کن

 

 

یاد تو

بی تو ای روشنگر شبهای من

بوسه می زد، نامه بر لبهای من

در بلور اشک من یاد تو بود

در سکوت سینه فریاد تو بود

محفل سرخ شفق، رنگ تو داشت

پرده های ساز آهنگ تو داشت

تو شادی گذشتمی، بخت سعید رفتمی

تو هیاهوی غریب، بهونه قشنگمی

گفتی نگو دوستت دارم، حرفتو باور ندارم

اشتباه می کنی بازم

دوستت دارم قد خدا، قد تموم قصه ها

تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون

چرا تو باور نداری، حرف دل عاشقمو

چرا تو تنها میزاری، دستهای سرد خستمو

بیا که با صدای تو، مهر سکوت و میشکنم

هزار هزارشعر و غزل، نخونده فریاد می زنم

 

 

کوچه

امشب ای سرو من در کنار کیستی

دوش بودی یار من، امروز یار کیستی

برده ای صبر و قرار از من، رفتی از نظر

ای قرار جان و دل صبر و قرار کیستی

امشب سر هر کوچه، دنبال تو می گردم

هر رهگذری گوید، من عاشق و ولگردم

از رهگذران پرسم من جا و مکان تو

بر هر رهگذری گویم، من نام نشان تو

گر می شنوی صوتم، آواز به این جایم

تا پر بکشم سویت، من واده و شیدایم

من دور تو می گردم

من دور تو می گردم

در مسجد و میخانه من نام تو را گویم

در کعبه و بتخانه من باز تو را جویم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 4:10  توسط سمانه  | 

الان اذان میدن

و من

با چشمای گریان دعات میکنم

...قبول شدی...

از خدا با همه وجودم سپاسگذارم

خدایا شکرت...

.........................................................................................................

قانون معرفت میگه: باهام باشی باهاتم...... دیوونه بشی دیوونه میشم....... مریض بشی مریض میشم...... بمیری میمیرم..... تنهام بذاری ......منتظرت میمونم....

عشق را به خاطر غم ، غم را به خاطر تنهایی ، تنهایی را به خاطر سکوت ، سکوت را به خاطر شب ، شب را به خاطر اشک هایم دوست دارم

همیشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن...! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند...! و تو... هیچ وقت او را ندیده ای

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه‏ات می‏کرد بهت چی گفت؟
گفت: جایی که میری مردمی داره که می‏شکننت، نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم
تو تنها نیستی، تو کوله بارت عشق می‏زارم که بگذری، قلب می‏زارم که جا بدی،

اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

 

وفای شمع را نازم كه بعد از سوختن 

به صد خاكستری در دامن پروانه میریزد

نه چون انسان كه بعد از رفتن  همدم  

گل عشقش درون دامن بیگانه میریزد

 

 

یکی ناز می کنه یکی محبت می کنه

اونی که ناز میکنه همیشه محبت می بینه

اونی که محبت می کنه

همیشه تنهای تنهاست

 

می دونی فرق تو با خون چیه ؟

خون میره تو قلبو برمی گرده ولی تو میری تو قلبو دیگه بر نمی گردی

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی‌شود، ‌جز در لحظه‌ی جدایی.


بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند هیچ چاره نیست

گناه و نگاه از یک جنسند و من با نگاه کردن به تو گناه عشق را بر گردن می گیرم ولی تو گناه می کنی و نگاه عاشق مرا پس می زنی.

       فرق من و تو این است!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 5:17  توسط سمانه  | 

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را

پندهاي عقل دور انديش را

 من پذيرفتم که عشق افسانه است

اين دل درد اشنا ديوانه است

 ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

 از عذاب ديدنم ازاد باش

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي

 آرزو دارم ولي عاشق شوي

 ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را

 تلخي برخورد هاي سرد را....

.....

ولی....نه

دوست دارم هرگز نفهمی عشق چیست

دوست دارم تلخی برخوردهای سرد را هم هرگز ندانی و نفهمی طعم شورش را...

آخر من دوستت دارم

من

دوستت دارم

...من پذیرفتم شکست خویش را...

تو را رها کردم

آزاد آزادی

آنگونه که خود خواستی

می فهمی

می دانی

ولی دیر

خیلی دیر

من آزادت کردم

چون دوستت دارم

آزادی ات را  نیز دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:0  توسط سمانه  | 

حافظه عشق تا کجاست؟

تا کجا؟

تا کی؟

این گریه ها چرا ولم نمیکنن؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:50  توسط سمانه  | 

"میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ای ست"

"یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن...

...یک پنجره که دست های کوچک تنهایی  را

از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم

سر شار می کند...

...یک پنجره برای من کافیست..."(پنجره ـدفتر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:45  توسط سمانه  | 

گفـتم ایـــــن لحــــــظه ی آخر                  واســـــه مــــــن هنوز ســواله

چرا دل من واست تنگ میشه

تویی که بعضی وقتا سنگی...آنقدر سنگ که میترسم...

تویی که بعضی وقتا آنقدر مهربانی که عین فرشته هایی...

تویی که.....

تو چی هستی؟

تو دیگه کی هستی؟

تو /؟

تو کی هستی سمانه؟

تو چی من هستی الان؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:41  توسط سمانه  | 

 اینم ....

قشنگه...

نه....

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده …گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره …گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار - گفتي به چشم …حالا من دارم گريه مي کنم و آسمون نمي باره ……..تو هم اون دور دورا ايستادي به من مي خندي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:36  توسط سمانه  | 

عشق یعنی چه؟

میدونی شبیه چی میمونه؟

دوست داشتن شبیه چی میمونه؟

محبت شبیه چی میمونه؟

شبیه این نظر سنجی یه جورایی؟:

 

 "لطفآ عقیده خود را صادقانه درباره راه حل مشکل کمبود غذا در سایر نقات جهان بگویید"

نتیجه نظرسنجی یک آبروریزی والبته بیان یک حقیقت بود ٬ چون:

   ــ در آفریفا٬ کسی نمیدانست "غذا" یعنی چه !

  ــ در اروپای شرقی٬ کسی نمی دانست "صادقانه" یعنی چه !

  ــ  در اروپای غربی٬ کسی نمی دانست "کمبود" یعنی چه !

  ــ  در چین٬ کسی نمی دانست "عقیده" (اعتقاد) یعنی چه !

  ــ  در خاور میانه٬ کسی نمی دانست "راه حل" یعنی چه !

  ــ  در آمریکای جنوبی٬ کسی نمی دانست "لطفآ" یعنی چه !

  ــ  در ایالات متحده آمریکا٬ کسی نمی دانست "سایر نقاط جهان " یعنی چه !

......

میتونین بگین کجاش شبیه هشه؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:33  توسط سمانه  | 

اینو

وقتی برگهای پاییز رو زیر پات له میکنی به یاد داشته باش که روزی نفس به تو هدیه میکردند

مال  من نیست ..ولی حرف دله

حرف حقه

حقیقته....نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 1:26  توسط سمانه  | 

خدایا ....

ازت ممنونم

امروز محبوبم...خوبم....و دوست عزیزم

قبول شد..

قبول شد سمانه من...

چه شبهایی که واسش اشک نریختم

چه شبهایی که بیصدا گریستم

الان ...راحتم

الان

راحتم

الان..

الان راحت میتونم بیام پیشت

من میخوام پیشت بیام خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:50  توسط سمانه  | 

 

امشب که دلم گرفته

چشم به راهت نشسته

بیا که غیر از عشق« تـــو»

عشق دگری نیست

وقتی بمونم تنها، تنها و بی نشونه

تنها به عشق فردا

وقتی که نیستی یارم، دنیا برام زندونه

زندونه دنیا وقتی، دل بی« تـــو» تنها میمونه

وقتی « تـــو» رو کم دارم

سینه ای پرازغم دارم

وقتی« تـــو» رو کم دارم

دلم گرفته ماتم دارم

وقتی که سینه ای نیست

برای سر سپردن

وقت قمارعشق و این دل قافل من

وقتی که رو سیاهم

وقتی پر از گناهم

وقتی که باشه تنها، خدای من پناهم

وقتی جای خنده، غم میشینه روی لبام

تشنه ی نوازشم، خسته از خسته گیام

وقتی که دستای من، گرمی دستی می خواد

وقتی یک لحظه، خوشی به سراغم نمی یاد

«تـــو» میتونی غمام و خاک کنی

گونه های خیسمو پاک کنی

«تـــو» می تونی دلمو شاد کنی

منو از درد و غم آزاد کنی

ما همیشه عاشقت، «تـــو» همیشه عاشقی

« تـویی» که مصوب لذت دقایقی

به تن مرده ی من،« تـو» می تونی جون بدی

به رگای خشک من، قطره قطره خون بدی

 .........

تا به تو تکیه کردم پشتمو  خالی کردی 

تو رسم دل شکستنو بد جوری حالی کردی

بیا ببین چه هستم٬غمین و دل شکسته ام

کوه غرور بودم حالا به خاک نشستم

خیال می کردم تو برام پشتو پناهی

با این همه خستگی هام یه تکیه گاهی

چه ارزوهایی که بر تو بستم

بلور قلبمو به پات شکستم

.....

 

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو: من خوب میشناختمش نامت چو آوازی همیشه بر لب او بود

حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته

بود

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو شب در میان تاریکی در نور ماهتاب و هر روز در درخشش خورشید

تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان در سکوت در انتظار دیدن رویت نشسته بود

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس در انتظار دیدن رویت

نشسته بود

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو افسوس ! دیر شد !

ای کاش کمی زودتر می آمدی اما بگو من خوب میدانم حتی در آن جهان خفته ی خموش در انتظار دیدن

رویت نشسته است

روزی اگر ....................................

حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار

خیال می کردی قلب من تاب شکستن را نداره* منتظری بازم دلم پیش دلت کم بیاره * مرام من توی عاشقی یک دلی و صداقته * وقتی میگم نوکرتم این آخر رفاقته

هر وقت بعد از 120 سال رفتی اون دنیا خواستی از روی پل صراط رد شی بهت گفتن یکی حلالت نکرده .... بدون اون منم که می خوام به این بهونه یه باره دیگه ببینمت

عشق کلید شهر قلب است به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر کلیدی باز شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:14  توسط سمانه  | 

خدایا

نمی دانم اگر تو را نداشتم که درد دل کنم چه می شد...

خواهرم....من کاری را یاید بکنم که نمیدانم

خواهرم می خواهد واسطه شوم تا طلاق بگیرد

واژه ای منفور

خدایا

من را قدرت بخش

تحملم داره تمام میشه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:59  توسط سمانه  | 

بغض گلوم رو گرفته بود شب قدر ...و تو نمی فهمیدی...و من دعایت کردم...

شاید هرگز بهت نرسم

که نمیرسم

این دنیای حقیر من رو از عشقم جدا کرد

گاهی بغض و نفرت از خیلی مسائل وجودمو پر میکنن

می خواهم از خدا که به من شهامت بدهد

از زنها متنفر شدم

از دختر ها بدم مییاد

از شیطان هم بیزارم

خدایا خودت منو کمک کن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:58  توسط سمانه  | 

می دانم

برات آرزوی خوشبختی دارم

خیلی زیاد

دوستت دارم

هنوز هم

با همه نامردی های روزگار

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:55  توسط سمانه  | 

سمانه

هرگز شاید این را نبینی

هرگز

اگر دیدی بدان

که

دوستت دارم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 1:54  توسط سمانه  |