ببخشین دوستای گلم
الان که مینویسم شب سه شنبه است....
(البته متنو بعدا الان شب پنج شنبه شب میلاد امام رضا دارم تو وبلاکم می ذارم)
تولد امام رضا مبارک....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(راستی می دانستین اسم مادر امام رضا (ع) هم سمانه
است....من بهش میگم سمانه بزرگ.....![]()
سمانه خانم بزرگ تو این شبی که چشام می بارن قسمت میدم به عزیز فاطمه که منو بسپاری به ولی نعمت حقیقی مان.....)
تنهام
مامام اینا رفتن خونه خواهرم فیلم ببینن
الان بغض گلومو گرفته....
توی کما بودم....نه کمای جسمی....
داغون بودم
داغون داغون
الان اشک روی کیبوردم نشسته....الان چشمام باز هم داره میباره....
ولی من نفرین نمیکنم
ولی من شکایتی ندارم
ولی من ایستادم
ولی من گله ای ندارم
.....
دلم آهی میکشه که میترسم آتش بزنه....دیشب تا سحر دعاش کردم
دیروز رفتم...رفتم مامانشو دیدم
خدا میدونه که اونم دوست دارم
خودش نیامد...
من فقط به زور خودمو نگه داشتم
توی ماشین که میآمدم گریه میکردم...
واسه خودم متاسفم
پایین هم نیومد...
می خواهم فقط بفهمه...
خیلی ذلیلم کرد
می دونم که با تمام عشقی که بهش دارم هرگز اینو نمیتونم....
حتی دیگه باهاش ازدواج هم نمیکنم...اینو مطمئنم...
ولی میخوام آخرش بشم...
میخوام از مهر واقعی لبریزش کنم...
دیگه خودش رو
دیگه جسمشو
دیگه تصویرشو ...............................نمیخوام
آمدم درد دل کنم
منو شکست عجیب
از خدا با همه وجودم میخوام که تو زندگی مادی اش هیچی کم نداشته باشه...
لبریز نفرتم
از خودم
گریه ها امونمو بریدن
می خوام یک روز بفهمه که اشتبا کرده در مورد من...
می خوام بفهمه تو زندگی گنجهایی هست که قابل دست یافتن نیست....
می خوام بدونه که تو زندگی چیزهایی هست که با پول نمیشه بهش رسید....
می دونم....
من بزرگترین ثروت دنیا رو داشتم...ولی ندید...ولی نخواست....
منو به پای دنیاش قربانی کرد....
از این حس متنفرم...
از اینکه ناچیز شمرده شدم....
از این که تحقیر شدم....
مادرش این حسو داشت که عشق واقعی رو شناخت.....ولی اون نه...
اون هنوز نمیدونه...
گاهی فکر میکنم واسه عشق بزگ من خیلی کوچک بود...
من همه چیزمو به پاش گذاشتم....
من روحمو بهش دادم....
من خرد شدم....
من فرو ریختم....
ولی ناله نمیکنم
الان این حس که چقدر واسش حقیر شدم منو عذاب میده...
الان پر از تضادم....
این فکر که روزی در آغوش دیگری خواهد آرمید منو تا حد جنون می بره...
این تصور که روزی حرفهایی که به من میگفت رو تو گوش کس دیگه ای که فقط واسه پولش اونو بغل کرده رو زمزمه میکنه....منو دیوانه میکنه...
خدا کمکم کنه...
من خیلی ها رو روندم......تمام عشق ها رو پس زدم....و تمام صدا ها رو خفه کردم...
من دوستش داشتم...
من دوستش دارم...
ولی چیزی در وجودم آرام آرام تغییر میکنه....
همه ناراحتن.....من...مامان.....بابا.....
من شکستم و صدای خرد شدن استخونام رو هم شنیدم و لبخند زدم...
می فهمی...
زمانی دیر ولی عشق واقعی را درک خواهی کرد.....
آن زمانی که از دستش خواهی داد...
بگذار بگویم که تو من را کودکی فرض میکردی...
بگذار بگویم که به صفای کودکانه ام نام حماقت دادی...
بگذار بگویم که به اشکهایم خندیدی....در عمل خندیدی...
بگذار بگویم که خودت و رفتارت چقدر غیرمنطقی بود...
بگذار بگویم که مرا آتش زدی...بگذار بگویم که چطور به ساز تو رقصیدم
صادقانه...عاشقانه...بی ریا....
بگذار بگویم که با تمام رنجی که میبرم....بگذار بگویم که با تمام شکست روحم.... باز مرا شنیدن خنده ات آرامم میکند....
باز دردهایت مرا غمگین میسازد....
باز از دردت دردمند میشوم
باز از شادی ات میشکفم...
باز دوستت دارم....
ولی بگذار بگویم که تو لایق عشق بزرگ من نبودی
بگذار در حالی که دوستت دارم را زمزمه میکنم بگویم که تو لایق دوست داشتن ناب من نبودی...
بگذار در حالی که شبانه روز پیش خالق هستی برای موفقیت تو ناله میکنم این را نیز بگویم که تو من را نفهمیدی...که تو معنای عشق را نمیدانی....
بگذار در حالی که بادستانم و روحم تو را دعا میکنم این را هم بگویم که تو مرا هرگز نفهمیدی .....
بگذار در حالی که قلبم از مهر به تو لبریز میگردد بگویم که تو مرا به مسلخ دنیایت قربانی ساختی....
بگذار بگویم که تو مرا و صداقتم و اعتماد و عشق اهورایی ام و اینکه حاضر بودم به پایت خودم را قربانی کنم نشناختی.....
بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که از دنیای پست مادی صرفی که عاشقشی بیزارم...
بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که از اینکه فقط به ظاهرم نگاه میکردی نه قلبم...بیزارم
بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که من میخواهم شیکترین و زیباترین باشم...ولی اینبار انگیزه من عشق نیست..نفرت است....
بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که من از بوی ادکلونهای چند صد هزار تومانی که زشتی خباثت روح را میپوشاند بیزارم.....بیزارم از اینکه فقط مرا مسخره کردی....اما اکنون ظاهرم رو خوب حفظ میکنم...همان طور که تو یادم دادی....
بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که من تا سحر بارها تا سحر فقط گریسته ام....مادرم نیز صدایم را شنیده است...
بگذار در حالی که همچنان عاشقتم ...در حالی که دوستت دارم را در قلبم مدام زمزمه میکنم ...اینرا صادقانه بگویم که من از اینکه دنیا را بر من برگزیدی...از اینکه صبر نکردی.....از خودم متنفر شده ام...
من تمام چیزهایی که مرا از تو جدا کرد به دست خواهم آورد....گواهینامه...ماشین...خانه...سفرهای خارج کشور....پول...قدرت...ثروت....زیبایی..آخرین مد روز.....میدانی که به دستشان آوردم و باز هم به دست خواهم آورد....
ولی تو را نخواهم داشت...
تو دوستی واقعی را که فقط عاشق خودت....فقط عاشق خود خودت بود....از دست دادی....
نه صحیح تر بگویم از خود راندی......کشتی......آتش زدی و سوزاندی....
تحقیرش کردی.....
مرا شکستی....
باشد....
من صبورم...
صبر خواهم کرد
فقط این را بدان که من همواره از خدای خود خواسته ام که شاد باشی ....
خواسته ام که همیشه سربلند و موفق باشی...
خواسته ام که خدا اشک های مرا نبیند...آنها را به پای تو ننویسد...
از اینکه حس خوبی ها و اعتماد مرا و صفا و صداقتم و اعتماد بینهایتم را معادل بی غیرتی دانستی برای خودم متاسفم...
من بسیار آموخته ام.....بسیار....
تو برای من دانشگاهی بودی که من در آن تحصیل کردم.....
من برای تو بهترین را خواستم....برای تو بهترین را میخواهم....همیشه ...سمانه همیشه تا دم مرگ
اولین روز ماه رمضان آخرین شب زندگی من بود...خودت میدانی چی میگم...آنشب آخرین رمقهامو کشیدم...آخرین رمقهای تن خستم سوخت....آخرین شب.....لهم کردی...
دلمو خیلی سوزوندی....حرفامو تو دلم نگاه میدارم....دل من لایق آن حرفایی نبود که آن شب بهم گفتی....تو رو دعا کردم...یادمه...وقتی که گریه میکردم...خوب منو دوست نداشتی....
من فقط مسکنت بودم......هیچ وقت نخواستی...هیچ وقت.....منو فقط به چشم مسکن دیدی...
منی که بهت به عنوان عشقم نگاه کردم.....
الان تازه میفهمم عشق واقعی یعنی چی؟
الان....
باورت میشه؟
شکست ضروری ترین وسیله برای پیروزیست. من شکست خوردم....
من ثروتمندم چون معتقدم راز ثروت بیشتر در خدمت بیشتربه دیگران نهفته است.
شاید تو قبولم نداشته باشی و هنوز مرا کسی بدانی که نمیشود به آن تکیه کرد....شاید هم این دلیل دیگری داشته باشد...میدانی من الان فرصت زیادی برای فکر کردن داشته ام...بسیار فکر کرده ام...تو مرا قبول نداشتی و فقط به عنوان یک حس لحظه ای و به قول خودت مسکن می خواستی...این من بودم که با حضورم...با مهربانیم...آری حتی با مهربانییم خود را به تو تحمیل کردم...آنطور که خود گفتی....شاید اگر شرایط طور دیگری بود...یا من طور دیگری....و به قول تو من جای برادر دوستت بودم....باری به هر حال...
همیشه اگر ها و اما ها هستند......همیشه بودند بین ما...
من آزادت کردم
من دوستت دارم
من دوستت خواهم داشت....
من معنای واقعی عشق را با تو لمس کرده ام....من دوست داشتن واقعی را با تو آغاز کرده ام....
من تو را به اندازه فرزندم دوست دارم.....
من تو را به اندازه قلب بزرگی که داری دوست میدارم...
دوست داشتن به من آرامش میدهد...
بخشش قلبم را آرام میسازد....
من می بخشمت....من دوستت دارم
اکنون من تو را جور دیگری دوست دارم
اکنون من تو را دوست ندارم نه چونان زمینیان
من تو را با روحم دوست دارم
من دوستت دارم ....خواه خوب باشی...خواه زیبا باشی...خواه زشت...خواه بد....
من در تو همه خوبی میبینم و میدانم....من جهان را با تو زیبا میبینم......
تو در تمام شبهای من جاری هستی
خیالت در من جاری است
نگاهت هنوز آتشم میزند....
رهایت کرده ام...
آزادی ات برایم زیباست....
دوست داشتنت برایم زیباست....
تو برایم زیبایی
یادت برایم زیباست.....
خاطراتت برایم زیبایند.....
باران را که می بینم به یادت می افتم....
من اکنون گاه پر از عواطف مختلف و تضادهای گوناگون میشوم....
من دوستت دارم....
من اهورایی دوستت دارم
سمانه دوستت دارم............باز هم ....با اینکه....
دوستت دارم ....هر روز بیشتر از دیروز.......................
این عشق الهی است......
صورت میمیرد...جسم نابود میشود....ولی این عشق میماند....
این عشق برایم میماند....
عشق تو برایم میماند....حتی اگر تو نباشی....
.....................................................................................
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
"حیف که عشق یه معنی داره اونم جدایی"
...........................................................................
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگیم را به تو باور کردم .
........................................................................................................
...آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... !
اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ...
آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... ! اگه نشد ...
اون عشق نيست ...
آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... !اگه غير از اين
بود ... اون عشق نيست
......................................................................................
وقتی مردم مرا در قبری تاریک پنهان نسازید
از حركات ناكرده ،
اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های بر زبان نیامده..
در این سكوت حقیقت ما نهفته است... حقیقت تو .. و من ...
برای تو و خویش چشمانی آرزو می كنم كه چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند ،
گوشی كه صداها و شناسه ها را در بیهوشیمان بشنود ،
برای تو و خویش روحی كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد..
و زبانی كه در صداقت خود مارا از خاموشی خویش بیرون كشد ؛
و بگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است سخن بگوییم..
………………………………………………………………….
مرگ از زندگي پرسيد : " اين چه حكمتي است كه باعث مي شود تو شيرين و من تلخ جلوه كنم ؟! " زندگي لبخندي زد و گفت : " دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه تو در وجودت داري
…………………………………………………………………………………………………
در نهان از مردم شرم داشته باشید ، همچنان که در آشکار از مردم شرم دارید
...........................................................................
زندگی مثل بازی حکمه!! مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی؛ اینطوری شاید حتی بتونی بازی باخته رو ببری
.........................................................................................
كريستوفر مارلو: مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني...........
........................................................................................
رنه دكارت: در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر ميكنند به اندازه كافي عاقلند..............................
..................................................................................
ويليام شكسپير: ما از جنس روياهايمان هستيم.
..................................................
بايزيد بسطامي: يا چنان نماي كه هستي، يا چنان باش كه مينمايي
.....................................................................................................
ای كه دور از من و در یاد منی
با خبر باش كه دنیای منی
شادیت شادی من
غصه ات غصه من
قلب من خانه تو
خانه ات قبله من
بعضی وقتا تحمل سكوت خیلی سخته !!!
دل عقده ی فریاد داشت و لبانم خاموشی طلب می کردند...
رفتنت را دیدم و باز لبانم به سخنی گشوده نشدند...
کاش که میدانستی این سکوت ناخواسته سرشار از فریاد تورا خواستن است.....
...................................................................................................
حقيقت، نه قصه هايي بود که با "يکي بود يکي نبود" شروع مي شد، و نه کلاغه که به خونش نرسيد... آخر سر يکي بود، که رفت ...
اینو خیلی دوست دارم
حقيقت، نه قصه هايي بود که با "يکي بود يکي نبود" شروع مي شد، و نه کلاغه که به خونش نرسيد... آخر سر يکي بود، که رفت![]()
..........................
برای همه دوستای گلم که منو تو این مدتی که نبودم تنهام نذاشتن
ممنونم از همه شمای عزیزای دلم.....ممنوم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
